الشيخ الصدوق ( مترجم : غفاري )

4

من لا يحضره الفقيه ( فارسي )

مهرهء كمر او قرار داد و اين بدان جهت كرد كه زن تابع مرد باشد ، پس حوّا جنبيدن آغاز كرد و از جنبش او آدم بيدار گشت ، چون از خواب برخاست حوّا را آواز دادند كه از وى دور شو ، آدم نظر كرد مخلوقى زيبا ديد كه هم شكل اوست غير آنكه زن است ، پس با وى به سخن آمد و حوّا به زبان او پاسخ داد ، آدم پرسيد : تو كه باشى ؟ حوّا گفت : آفريده اى كه خدايم آفريده است چنان كه مينگرى ، آدم عليه السّلام در اين هنگام عرض كرد : بار الها اين مخلوق زيبا كيست كه همنشينى و ديدارش مرا آرام دل گشته ، خداوند متعال فرمود : اين كنيز من حوّاست ، آيا دوست دارى همدم تو باشد و با تو همصحبتى كند ، و از تو پيروى نمايد ؟ آدم گفت : آرى پروردگار من و بپاس آن تا زنده هستم حمد و ثنايت بر من لازم آيد ، خداوند فرمود : وى را از من خواستگارى كن زيرا او كنيز من است و براى كامجوئى تو بسيار شايسته ، آنگاه شهوت جنسى را بر آدم مسلَّط ساخت و پيش از آن او را بتمامى مسائل زناشوئى آشنا ساخته بود ، آدم عرض كرد : پروردگارا من او را از تو خواستگارى ميكنم تا به چه مهريّه اى رضا دهى ، خداوند فرمود : به اينكه دستورات دينى را به او بياموزى ، بدان خشنود ميشوم ، آدم گفت : خداى من اگر در مورد مهريه همين رضاى تو است آن را پذيرفتم و براى تو به گردن